تبليغاتX
 زندگی به سبک هیچ کس...

همیشه ماندگار

 

یاد تو بارها و بارها در ذهن ویرانم تداعی می شود

یاد روزهای بارانی

در زیر آلاچیق عشق

و یاد شب های پر ستاره

که زیر کهکشان محبت ساکن بودیم.

و یاد آن حرف های قشنگ که از جنس دلت بود.

با یاد توبه دور دستهای خیال سیر می کنم

و با یاد تو از غم ها فارق می شوم.

یادتو بر این دل مجروح مرحم است 

یاد تو روح سبز زندگی را درکالبد وجود زنده می سازد.

یاد تو تداوم بخش راه زندگی است.

و تو پندار که ابرها گریستن خود از یاد برند

باشد که پرندگان پرواز را فراموش کنند

گویی که خورشید پرتو افشانیش را دریغ دارد

ولی بدان که تو در خاطر خسته ام رخنه کرده ای

و چون گل سرخ و شقایق و پرستوی عاشق

همیشه جاودان خواهی ماند.

مهربانم "هرگز از یاد خسته ام برون نخواهی شد

و تو را چون خالق هر چه لطافت و عشق است "

                             دوست دارم  و می پرستم... 

 

                                     

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


ای غم! تو چرا خانه بر انداز شدی؟

 

در پرده دل ساز نواساز شدی؟

 

هرگاه حلقه بر دری بسته زدم

 

آغوش گشودی و چو در باز شدی!

ای اشک! که از دیده برون آمده ای

 

وز مسلخ خویش غرق خون آمده ای

 

از دل چه شنیده ای که با مردم چشم

 

نا گفته به صحرای جنون آمده ای؟


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت


متفاوت

 

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست 

 

جای چشم،ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است

 

شصت و شاهد هر دو دعوای بزرگی می کنند

 

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


مستانه

 

دید در میخانه ای پیری،جوانی می فروش

گفت: آخر ای جوان کمتر به مردم می، فروش

داد پاسخ آن جوان بر پیر، آگه نیستی

کم دخالت کن به کار من برو، کمتر خروش

گفت: می دانی که بیخود می کند می،مردمان

گفت:گر بر دل رود خار جفا می، هست نوش

گفت:یک پیمانه بردار از شراب سر بکش

گفت:ای فرزانه پیر از من بدار این نکته گوش

 

عكس درخت كركف

 

من کسی را جرعه ای هرگز ندادم از شراب

از می چشمان دلبر عاشقان خوردند دوش

رفت و افتادند اکنون مست در این میکده

هجر ساقی کرده برپا این همه جوش و خروش

آن جوان در گوشه ای آن یر را تنها گذاشت

خواست از آنجا رود،آمد ندایی از سروش

هرکه آمد پیش ما راه و فرارش بسته است

گو به بلبل چون که افتادی به دام گل، مکوش

آن که آمد میکده باید که گردد مست مست

یر را هم مست کن، گو،یک پیاله می بنوش

تا نگردد راز دلبر در جهان پیدا چوصبح

همچو عاشق هرکسی باید شود با می خموش

 

 

راستی یادم رفت بگم:

لعنت بر دل:

 

لعنت بر عشق:

 

لعنت بر  مجنون و لیلی:

 

 

لعنت بر شیرین و فرهاد:

 

 

لعنت بر یوسف و زلیخا:

 

 

همشون گم بشند///

..................................

 

با وفا(سگ) ای کاش به تو

می

 

 

گفتم دوست دارم...

 

 

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت


فراق یار

 

سلام:

بهار داره می یاد و۸۷ با تمامی خوبی هاو بدی هاش داره می ره...

هرکسی از کسی می گوید من از دل خسته ام...

این آخرین آپ ۸۷ هست...

اگه از من طی این مدت بدی دیدید امیدوارم منو ببخشید...

و امیدوارم سال خوبی همراه خونوادتون داشته باشید...

 

تقدیم به تمامی عاشقان دل شکسته

...........................................................................................................................................

جان به لب آمد مرا، اما نیامد آن نگار

چشم خونینم دوباره در غمش اشکی ببار 

آرزوم مرگ را هرگز نکردم بر کسی

لیک حالا آرزو دارم بمیرد انتظار

من نمی گویم ز راز عشق با هر نا کسی

اشک غمازم کند این راز پنهان،آشکار

گاه گاهی می نوازد تار جان را یاد تو

باز آی ای دلبرم جان را کنم بر تو نثار

هر که را بینم، سخن می گوید از دلدار خود

من ندارم غیر تو یاری بیا،پیمان بدار

گشته باغ آرزوهایم خزان از باد هجر

جان و جانان منی بازآ که آید نو بهار

هر چه گویم من زغم افزون شود درد درون

همچو لاله گشته ام از هجر رویت داغدار

گر نگاهی از بزرگی افکنی بر سوی دل

بینی آن بیچاره دل افتاده از هجر ت نزار

بلبلی آواره ام در بوستان زندگی

این فراق جانگدازت کرده من را بی قرار

بارها نالیده ام و سودی نکرد این ناله ها

هر چه گویم از غم دل باشد آن یک هزار

لیک محتاجم به تو در هر زمان و هر نفس

ای عزیز من بیا تا بینمت نیکو عذار

عاشقی بیچاره ام زخم است بر دل از فراق

ای طبیب من بیا بر زخم دل مرهم گذار

 

 

 

.................................................................

                                                       

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت


شمع و پروانه

شنیدم گفت:پروانه به جمعی

سخن از درد خود در عشق جمعی

که من زاندم که بال و پر گرفتم

بخود این شمع را دلبر گرفتم

وز آن ساعت که او جانان من شد

وفا در راه او پیمان من شد

قسم خوردم که تا من زنده هستم

همیشه این بت خود را پرستم 

بجز رویش ز دنیا دیده دوزم

بر این آتش بسازم تا بسوزم

کنون من پاس عهد خوبش دارم

اگر جان خواهد از من می سپارم

ز بس نامش بود ورد زبانم

تو گویی شعله رسته در دهانم

چو بنشینم مکانم در بر اوست

چو گردم گردشم گرد سر اوست

ولی با این همه زیبایی او

    دلم  سوزد ز  نا  بینایی او

ندارد چشم تا بیند پرم را

تن سوزان و چشمان ترم را

نمی بیند چو من می رقصم از ذوق

نمی بیند چو من می سوزم از شوق

من اما چون که شمع پیشم نشیند

دلم خواهد که رویم را ببیند

دلم خواهد که حالم را ببیند

سرورم   را   ملالم را  ببیند

یکی گفتش که ای پروانه مست

در این درد گران حق با تو بودست

بود اما نهان یک نکته اینجا

که گردد خاطرت از آن شکیبا

ز بینایی بلی شمع است بی بخشش

ولی  پرتو به  بینایان  کند  پخش

ندارد  دیده  اما  دیده  داران 

جهان بیند در نورش هزاران

در این دنیا میان مردم پست

فراوان دیده دارد کور دل هست

تو آن شمعی که در دل دیده داری

هنرهای  بسی  ارزنده  داری

چو طبیعت پرتو افشان مثل ماه است

تو را  گر  کور گویند  اشتباه است

 

 

دانی که شمع دم مرگ به پروانه چه گفت؟

 

گفت: کی عاشق دیوانه فراموش شدی؟


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


احساس دل

 

سمت نیزار زمان؛روی سرتاسری نام و نشان

در سراشیبی دل بستن و عشق،آمدی تا که بپرسی  حالم 

درب چوبی دلم را تو زدی

چند سالی است که در خانه دل آشوب است

چند سالی است که من تنهاترین تنهایم

چه کسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شکند

شاید این روزن دل،سوی دریا باز است

بهتر است تا که قلم بردارم،روی برگ دل پر وسعت خود بنویسم

دل من رنگ شقایق دارد

وه چه شوقی دارد،شستن پنجره دل با آهی

وه چه شوقی دارد، حوض پر آب حیاط

من خاکی به چه اندازه ز دریا دورم

چه صفایی دارد،بغض آهسته باران بهار،بر تن حوصله سبز در خت

چه صفایی دارد،خانه در ریزش یک دم باران،

                        بوی آب و گل و کاه

و چه زیبا و تماشایی تر

یاد آن خاطره ها و لحظه نازک بشکستن احساس دلم.

...........................................................................

آسوده بمیر ای دل من...آسوده...کسی دیگر همراز وهمراه تو نیست در این جاده تنهایی.

سرنوشت تو این است ای دلکم...ای دلکم...ای دلکم...


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


بو دنیانن عشقه یالاندر(عشق این دنیا دروغ)

 

سلام دوستان من: قراربود سرگذشتم رو بنویسم ولی اینجوری نه تنها خوب نیست بلکه عذابم نیز می ده...

واسه همین یکی از شعرهای را که سروده ام تقدیم می کنم به تمامی عاشقانی که در راه عشق ثابت قدم بودند ولی حیف تیر بی وفایی بر قلبشان خورده...

این شعر به صورت زبان ترکی نوشته شده ولی واسه اینکه همه استفاده کنند معنیش را زیر نویس می کنم.

اورک دولسا،گوزلم گوز آغلار

دل پر باشه،نازنینم چشم می گرید.

اورکین دردین آلپ او ساخلار

درد دل را نیز نگه داری می کند(چشم)

نه بیر وفالدیر جیسمی میز بیر بیره

چقدر اعضای بدنمان به یکدیگر با وفا هستند

ال،الدن یاپشپ،بل بله ساخلار

دستانمان یکدگر می گیرند و پشت هم رو خالی نمی کنند.

گوزلم اورک یانسا، گوزدن یاش چخار 

نازنینم،گر دل بسوزد، اشک ز چشم جاری می شود.

سوزر گوزدن چای کیمین،اوزدن آخار

ز چشم می زند بیرون، همچو رودی سرازیر می شود

اورک یانماخ، بیلمیرم  یا یاندرماخ.

سوختن دل، نمی دانم یا به آتش کشیدن آن

یاره ورولماخ،گاشماخ، یا ساخلاماخ.

دیونش شدن، کناره گیری کردن، یا پایبند بودن.

گالمشام منیم اوزومده بو بیر ایشده.

خود من نیز در این کار  حیرانم

اورک ورمیشم، یاندربده اونه شیشده

دل داده بودم، که آن را به سیخ کشیدو سوزاند

الوبدور بو جوانلار ایچینده بو سوزلر

شده در میان جوانها این حرفها

حیا یوخدور گوتور لنیب بو اوزلر

دیگر پرده حیانیست برداشته شده. 

دیلر بیر بیره الورم من سندن اوتون

می گند: به همدیگه که می میرم واسه تو

عشقیم داشیپ گجه گومدوزوم سندن اوتون

 عشق من شب و روزلبریز شده بخاطر تو

اله تحویل آللار اول گونه بیر بیرینه

آنچنان در روز اول همدیگر را تحویل می گیرند

ساه آدام قانماز اولارن سوز لرینه

طوری که آدم عادی از حرفاشون سر در نمی یارند.

و اما اونایی که هنوز عاشقند واسشون آرزومند بهترین دقایق زیبایی و خوشی را خواهانم...

با تشکر:


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


جاده های دلتنگی

 

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم

داشتم می رفتمتا از این دنیا،با تمام نیرنگ ها،بدی ها و پستی هایش

فرار کنم.گمان نمی کردم چشمی در جست و جوی من باشد. در راهی بودم

که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم.بیش تر رنج می بردم.

از همه چیز دل بریده بودم.در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم.

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد.

دلم از سنگ شدده بود،وجودم سرد سرد. تنها برای خاک زنده بودم. من در نظر درختان،گلها،و ذلالی چشمه ها مرده بودم.من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم

به عکس العمل های من می خندید.حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام.

 

 

تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند.از سراسر وجودم غرور می جوشید، که از بازگشتنم خود داری میکرد.

تا اینکه سحر، بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد. از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد.

باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم.

دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود. زنده بودمتا زندگی کنم.

افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها

شدم. دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم. اما برلبهای من ترانه سکوت جاری بود.

از پشت پرچین سکوتبه زندگی نگاه می کردم.

دلم می خواست، بر گردم، ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد.

مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم.

 

خودت گفتی

خداحافظ

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 2:10 موضوع | لینک ثابت


فراق یار...

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع مس سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم.

درون کلبه ی خاموش خویش اما

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند.. 

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


تنها مسافر بهار

 

عزیزا، با یاد و نام او که تو را زندگی جاودان بخشید، آغاز خواهم کرد.

در خاطری که تویی، دیگران فراموشند.

پروانه ای از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پرید.

و هر چه بالا و بالاتر رفت، بزرگ و بزرگتر و عزیز و عزیزتر شد.

و از آن پس آسمان پر ستاره ، سرشار از عطر پروانه شد.

هم اینک سراسر آسمان را سفر کرده است، اما آن پروانه قلب مرا تا ابد ترک نخواهد کرد.

مرگ تلخ است و از آن تلختر مرگ عشق است که بی او در هر لحظه هزار بار مردن است.

مرگ، چهره زیبای او را بوسیده و او را چنان برگ پاییز زرد کرده بود.

اما برای من تا آخرین روز خدا سبز و بهاری خواهد ماند. 

دریغ که در این جانگدازترین لحظه زندگی نه می توانی با او بروی و نه می توانی با او بمانی.

تنها با نگاهی،اشکی،وداعی،افسوسی،آهی وسکوت و سکوت وسکوت او را برای همیشه و با تما خاطرات سبزش به آغوش سرد خاک می سپاری. چرا که من سیاهم و زمینی او سپید وآسمانی.

و چه زجر آور است کسی را که با او جانی را جدایی، نتوانی برای آخرین بار و. با آن همه احساس که تمام سلولهای بدنت او را می طلبند در آغوش بگیری. و حرفهای نا گفته ات را برای جسم بی روحش یگویی و تنها یادگاری او همیشه برایت خواهد ماند ،
آخرین نگاه اوست.

اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله دیدار به درازای یک عمر است و جان تنها بهائیست برای دیدار تازه کردن.

نازنینا! امیدوارم روزگارت گر بی من بگذرد خوش باد

ای طلایی رنگ...

ای تو را چشمان من دلتنگ.


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت


مرگ قو

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاده و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور وتنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابند

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم ، که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد. 

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت


در برزخ بی حوصلگی

نگاهت  شاید از دور دست مرا می نگرد.

احساس می کنم زمان لمس طپش ثانیه های حیات که بی شک به زودی به انتها خواهد رسید، متوقف خواهد شد.

چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به کی خواهد ماند؟   

:iconmissy-g:

آیا در این خاموشی صدا آن نگاه مرا فریاد خواهد زد؟  

من همیشه در وسعت دشت زندگیم در اوج بودن، به مرگ زود رس خویش

اندیشیده ام. 

:iconrebornspirit:

احساس می کنم باید فرو ریخت، باید بر شکاف بی محور خویش قالب گشت، باید به مرگ رضایت داد.

من...من... من تنها تو را دریافتم و فکر می کردم در معبر راه با تو به مقصد خواهم رسید.

ای حنجره خسته، ای صدای من حقیقت عشق را،این ناباوری را با سکوت

آمیخته کن...  

 

من صداقتم را... انسانیتم را... در محتوای نگاهی که مرا تا مرز پوسیدن

رانده است ذره ذره کرده ام.

من گلهای رازقی را از حریم تنگ گلدان،

و ماهیان را از طور ماهیگیران،

و هزاران دست عاشق را از رنج ناکامی نجات خواهم داد.

من با نگاهی تهی از فریاد آرام مردن را بر کالبد بی حوصله خود جاری خواهم ساخت.

و با تجربه ای سرد در برزخ بی حوصلگی به دنبال افقی دیگر خواهم رفت 

 

 

p00shahidfathi.blogfa.com

سایتی کاملا نظامی: آشنایی با بمب اتم و بمب های هوایی جهان (آمریکا-اسرائیل - فرانسه و...)

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت


نا آشنا

 سلام" wWw.Love-Pic.TK

در پست قبلی در مورد عشق و احساس صحبت شد البته به صورت عقلی نه قلبی.

در این پست شما با عشق قلبی آشنا می شوید که احتمالا بعضی هاتون در طول زندگیتون باهاش برخورد کردین.

باز هم تاکید می شود مطالب اساس و عقیده خودم هست...

عشق" آینه است.رابطه ی

واقعی آینه یی است که در آن دو عاشق چهره یکدیگر را می بینند و خدا را باز می شناسند.

عشق چیشت؟ جذبه الهی است که در وجود انسان نهاده شده است.

و بی اختیار میل به باور ها دارد.

دوست داشتن به چه معناست؟ امری نسبی است که فرد زاده آن می باشد، با رابطه ها و افکار.

عاشق کیست؟ کسی است که خود را فدای معشوق کند و بی اختیار.

نکته"در این بین کلمه ای به نام عادت نیز وجود دارد که گاهی دو طرف بین عشق،دوست داشتن و یا عادت کردن دچار اشتباه می شوند.

اگر عاشق هستید سعی کنید احساسات خو را طوری جلوه دهید که نه باعث تحقیر شما شود ونه سوء تفاهم پیش آید. که در این مورد شما دلبسته هستید. 

wWw.Love-Pic.TK

اما اگر رابطه دوستی دارید، تا می توانید حریم ها را حفظ کنید... از بکار بردن کلمات عاشقانه فقط در حد دوستی استفاده کنید... نه بیش تر...

شاید برخی ها بر این باور باشند که اگر کسی را دوست داریم به مرور زمان عاشق می شویم....

در این مورد نباید اشتباه کرد که دوست داشتن بیشتر به طرف کلمه عادت کردن میل دارد.نه عاشق شدن.

مثال" من حیوانی مثل طاووس رو دوست دارم...

۱-آیا دلیل بر عاشق بودن هست؟

۲- آیا قرار هست شریک زندگی باشد؟

مسلما جواب منفی است. شاید بگید دوست داشتن طاووس با انسان متفاوته.

همان طوری که دوست داشتن ها متفاوت هستند... پس عاشق بودن... دوست داشتن ها نیز با هم متفاوتند و معانی مخصوص به خود را دارند.

توصیه ها:

منیت،همچون سایه ای تاریک ما را دنبال می کند.

قدرت آن مسموم کننده و اعتیاد آور و نهایتا مخرب است.

(دی پاک چوپرا)

۱- منیت در عشق نباشد.

۲- به گفته های طرفتون ارزش قائل شوید.

۳- از کلمات رویایی و رمانتیک استفاده کنید.

موارد زیادی هستند که به خاطر عدم کسل شدن، آورده نشده...

بهتره زیاد وارد چنین مسائلی نشیم... چون عقیده ها متفاوتند

واسه اینکه از بی حوصلگی در بیایین... یکی از شعر هایم را که فکر کنم اون موقع(؟!..) سروده بودم

واستون بنویسم. ( با احساس تمام خونده بشه)با تشکر.

دلم چیه گرفتی؟ آخه دلتنگ یاری؟

چشام چیه درد تو؟ می خوای بریزی اشکتو؟

تو دیگه بس کن لبهایم؟ چیه تو هم می گی تنهایم؟

وجودم شاکین از دست تو...

جونشون به لب آمد از نام تو...

بیا مرهم درد دلم باش...

بیا ز چشم ،اشک ترم باش...

ترسم کند رگ من، ز خود کاری؟

تا بگم چرا... بگه نداره یاری...؟

لبهام دیگه ز هم دوخته شند...

تا توبیایی ز عشق تو سوخته شند

جرم من سخته تو بستیش به دار؟

افتادم زیر فلک یا پای دار؟

گفتم کن: تو در عاشقی پایداری؟

که فقط تو دوستم بداری؟

لب من باز شد ز شکایت...

چشام اخم کردبه اون نگاهت...

دل گفت:کردم خود رامن فدایت

چشم گفت: اشک ریخت زیر پایت

گر روم من با وداع وآزگار

روزی آیی با اشک و زار زار

گر بیاییو بگی که پیشم و کنارمی

بگم: افسوس" چون میان مزار منی

فرق سفید وسرخ شود زهم معلوم

شود بر تو عشقی که بود مجهول

حیف که در عاشقی تو دنبال علتی؟

بگم" برو تو نیز دل شکستگان آن ملتی.

با تشکر.

 

 wWw.Love-Pic.TK  

            قلب خسته

دیگر پس از تو

این زندگی در چشم من جز غمسرا نیست

دیگر پس از تو

از شعر بودن در من صدا نیست 

دیگر پس از تو.... 

wWw.Love-Pic.TK 

دوستدار همه تون  Rasoul

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت


احساس امروز، غم فردا

می توان به جرات گفت:که در تمام مشکلات مربوط به روابط ،نود و نه درصد  مسائل با سوء تفاهم آغاز

می شود. زیرا جهان را  نه آنگونه که هست می بینیم ،

بلکه آن گونه که خود هستیم می بینیم.  

                       (استفان کاوی)  

                                                   

وقتی وارد وبلاگی می شم  اکثرا می بینم از غم می نویسند.

مثل من...

این مطالبی رو که می نویسم ، نظر بنده است شاید عده باشند که گفتهایم را نقدیا نغز کنند...

و کاملا طبیعیست... 

۱- غم چیست؟

ج. حالت درونیست که روان فرد را تغییر داده و فرد از حالت عادی دور است

۲-آیا غم ها نیز انواعی دارند؟ 

ج. بله. مثل از دست دادن دوست... جدایی.... فوت... و... 

۳-روان شناختی غم؟

ج. بسته به نوع شخصیتی و روحی روانی فرد دارد که فرد را می تواند از پای درآورد.

۴- آیا غم را نیز می توان کنترل کرد؟

ج. بله. شاد بودن یا حداقل تظاهر به شاد بودن.

نکته: تو باید خود را کنترل کنی نه مسکنها.

مطالب به صورت خلاصه نوشته شده تا خسته کننده نباشه.

غم می تواند فرد را به حالت ضعف... گوشه گیری.... وفرد را به حالتهای افسردگی ... عدم تمرکز... نیزکشاند (روان شناختی)

غم تاثیرات منفی روی اعصاب... تنگی نفس... سر درد ها و علایمی از این قبیل در آورد.(پزشکی)

به نوعی می توان گفت: اکثر افسردگیها با غم ها وابستگی دارند... 

و اما دخترا و پسرا...

من با مسائل زناشویی کاری ندارم:

شمایی که این متن رو می خونید جواب بدین.

۱- تا حالا فکر کردین یه شخصی که پیشنهاد می ده چی می گه؟

۲- آیا دوست شدن در آخر دوست داشتن می شود؟

۳- عشق چیست؟ عاشق کیست؟

۴- آیا فاصله ای میان دوست داشتن...تا عاشق شدن هست؟

۵- نقش هوس در این میان چیست؟ دخالت دارد.... دخالت ندارد. 

و اما...

شمایی که این مطلب رو می خونید عاشق شدید... ملاک هایی که داشتید چی بودن... نمی گم بگید نه... بهشون فکر کنید

کسانی که عاشق می شوند در این دوره زمونه از ۳ حالت خارج نیست.

۱- یا عاشق قیافه طرف مقابل هستند.

۲- یا به موقعیت مالی طرف عاشقند نه به خاطر فرد.

۳- یا  نقش هوس در زندگیشون زیاد هست. 

البته مطالب نسبی هست نه مطلق ولی رای همیشه با اکثریته.

شایدم در این میان کسانی باشند که بگویند: که ما مجبوریم... زمان زمانه لیلی ومجنون نیست...

ولی شمایی که جزئ این ۳ حالت هستید بگید؟

اگه یه روزی بنا به دلایلی فرد قیافش تغییر کرد آیا باز عاشق طرفتون هستید؟

اگه بنا به دلایلی طرف موقعیت مالی خود را از دست داد اون وقت چی؟

و اما کسی که نمی تواند از غریزه خود استفاده مفید کند نمی داند که

در عمل گناه است...  از نظر قانون جرم محسوب می شود... البته از طریق راههای غلط... (برای هر دو طرف)

شاید برخی ها مشکلات اقتصادی را پیش کشند... اما بدونید انسان با نماز

و تقرب الهی...و تقوا می تواند مهار کند و در راه صحیح استفاده کند.

 حرفهای خودمونی:

عزیزان من: شمایی که ۱۷-۱۸-۲۰-۲۲-۲۳سالتونه اگر احساسی برخورید کنید صد در صد شکست خواهید خورد... ما ایرانی ها خیلی احساساتمون بالاست... تویی که این متن رو می خونی احساس ات حرف نداره... چرا می ذاری خدشه دار بشه... بهتره با عقلت راه بری...

یکی از دوستان من این دعا را کرد: که خدا یا مرا میان دو راهی عقل و قلب قرار مده... 

بین عقل و قلبتون اندازه بگیرید ببینید چقدر فاصله هست... ولی اگه غفلت کنی یه عمر پشیمون می شی...

نمی گم احساسی نباشید نه... ولی نگذارید زندگیتون رو تحت تاثیر قرار بده.

اگر ارزشهای واقعیتان را نمی شناسید ، خود را برای رنج آماده کنید.

                                                                                            (آنتونی رابینز)

 

 

 شاید بین خودتون بگید: بابا این بی احساسه... خودش تو عشق شکست خورده داره اینا رو واسه ما می گه... نمی ذونم اینا عقیده منه با اینکه مهارش سخته...

توجه به خودم:

من خودم شخصی با احساس بسیار بالا هستم  نمونه اش همین وبلاگم.

ولی اگه یه روز خواستین طعم عشق رو بچشین ... یادتون نره از کسی گدایی  یه لقمه نان از سفره عشق اش نکنین...

یادمان باشد:

اگر روزی خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم.

زندگیتون سبز...

 لباتون خندون...

دلهاتون پر از محبت...

این یک بعد از قضیه هست در آینده  در مورد عشق... علاقه... محبت... وخاطر خواهی... مطلب خواهم نوشت

تا تک بعدی نباشه دو بعدی اینا مربوط به عقل و تفکر بود .... بعد هرکسی راه خودشو انتخاب کنه

   با مقدمه:

هرجا عشق نمی یابید، عشق بورزید، پس آن را خواهی یافت.

 

 

دیونتم


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


آنچه گذشت...

تاسوعا وعاشورا تمام شد... سوم محرم نیز رفت واما چه آموختیم... توی دلمون چه دعاهایی کردیم...

با خدامون عهد بستیم که دیگه کدوم عمل ناشایستمون رو کنار بذاریم. 

حسین نمی گفت واسم گریه کنین... ایشان می فرمودند :راهی که نشان داده ایم را برید...

توی روز عاشورا خیلی ها گناهاشون پاک می شه و بعضی ها به تظاهر عزاداری می کنند ... و گناه.

همه مردم یه جورایی  ارادتشون رو به ائمه نشان دادند و من نیز به صورت دیگه... با این تفاوت که بر دوش من در دسته عزاداری ... وظیفه انتظاماتی بود...

واسه اولین بار انتخابم کرده بودند... واقعا خیلی سخت بود... 

بین توسوعا و عاشورا... فقط قسمت تاسوعا اونم تا ظهر رو می گم.

....صبح تاسوعا بود... بعد از اینکه دستگاه اکو و باندو... تنظیم کردیم...  

دسته عزاداری تشکیل شد... ابتدا رفتیم به خونه ای که نذر کرده بودند صبحونه بدن

بعد از سحری ساعت ۳۰/۹ دسته برای عزاداری راه افتاد .... و من هم انتظامات با دو نفر دیگه. 

وظیفه داشتم... به دسته... نظم بدم.... آقای فلانی شما برید جلو... بله... بله... تا سرم برگردونم.. می دیدم دوتا بچه بازیگوش  اون ته صف باهم در گیر شدن... و میان جیگری اون دوتا رو کردم ... که با دادن چند امتیاز... و  عقد قرارداد ... با هم کنار اومدن...

دسته وارد خیابون اصلی شد... چه قدر سخت بود... ماشین فلانی وایسا... ماشین فلانی حرکت کن...

اینا که هیچ... خانوما رو نگو.... یکیشون اومد وسط دسته نشست نیم ساعت مداح روضه گفت :پا نمی شد... هی می گفتم... خدا عجرتون بده... امیدتون به آقا باشه.. یا الله... عین خیالش نبود... 

آخر به مامی گفتم بیا اینو برشدار دیرمون شد ... یه جوری راضی شد رفت...

خلاصه ... تازه نظم برقرار بود که... 

آوردند شیر و شر بت و کلوچه و نمی دونم از اینا دادن... اونم وسط خیابون...

رفتم گفتم آقا جون اینا رو بدین به حاجی تو مسجد پخش می کنه و دعاتون می کنه... 

برگشت گفت: نه پسرم من نذر کردم ... تازه تا ۵ سال سر خیابون پخش کنم...

گفتم : نذرتون قبول.

ظهر شد وما چند متری نرفته بودیم...

دو تا اتوبوس  گرفته بودیم سوارشون کردیم بریم خیابون باکری.. ناهارو اونجا باشیم...

نشسته بودم تا نفسی تازه کنم... یکی از هیئتی ها اومد گفت: بیرون کارتون دارند...

رفتم دیدم یه پیرزن.... سلام مادر... کار داشتین... آره پسرم... بگو من نذر کردم واسم دعا نکردند..

باشه به مداح می گم  دعاتون کنه... پیر شی پسرم...  ناهارو آوردند ... رفتم دستامو بشورم .. اومدم دیدم یه بچه نازو تپل مپل ... نشسته جای من و داره غذامو می خوره... رفتم کنارش نشستم... یه جورایی گریم می گرفت...  نگاش می کردم ...  از غذا خورد بهش یه لیوان آب دادم ... برگشت گفت: عمو جون خوشمزه است  بقیه شو واستو نگه داشتم... بخور... گفتم دستت درد نکنه.. دخترم...

بوسم کرد رفت... بقیه غذاشو من خوردم... خجالت می کشیدم ...بگم واسم غذا بیارید...

خلاصه سرگذشتهایی که سرم نیومد... مداح نوحه می گفت... ولی صدای من گرفته بود...  

خدایا به احترام این ماه محرم مارا با اعمال خودمون دادرسی مکن...آمین.

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


آرزوی تکاور شدن

سلام دوستان من

تانک مرکاوایی که مقامات اسرائیلی پزشو می دادند ایناهاش امیدوارم مثل تانک تون سرافکنده هستین و باشین

لبیک یا حسین

الان که دارم این مطلبو می نویسم حدودا  چند دقیقه از  ۱نصفه شب می گذره... اصلا نمی تونم بخوابم  وقتی به اونا فکر می کنم می گم بیچاره ها... راستش رو بخواین یه جورایی در نظر خودم فکر می کنم خوابیدن  من بی انصافیه... توی این شبای سرد... با کمترین امکانات... بچه هایی که یه روز تو آغوش گرم مادراشون می خوابیدن حالا  مادراشون زیر خاک سرده... یا اون دوتا دختری که شهید شدند... مادرشون الان داره چیکار می کنه... فردا قراره چند نفر دیگه بمیرند... درد من یکی نیست که آخه وقتی به خودم فکر می کنم،دوست داشتم یه تکاور ارتشی باشم، نه به خاطر اینکه به خاطر غزه احساسی باشم نه.. از همون بچگی دوس داشتم. ولی مامانم گیر داده می گه مرغ یه پا داره همین. تو باید مهندس بشی، برادرت تو ارتش هست بسه، شما بگین آخه چی ربطی داره، برادرم تو ارتشه من نباید باشم، راستش یه جورایی بهش حق می دم، اونقدر تو کلاس نمی دونم زبان و کامپیوتر و اس پی اس اس و فلان و فلان گذاشتن هر کی می بینه می گه کدوم مدرک رو نگرفتی... درسته استعدادش رو دارم ولی دوست داشتم یه تکاور(کاماندو)باشم وقتی تو رژه می بینم یه جورایی احساس غرور می کنم... یادم یه بار لباسهای داداشی رو پوشیده بودم بیرون نرفتم... یه جورایی افتخار می کردم... حتی شب رو هم با اونا خوابیده بودم... نمی گم جنگ بشه ولی اگه بشه چی می شه... جبهه وایسا که اومدم...  راستش نمی دونم این حدیث از کیه؟ ولی فرمودند فقط وقتی مادر یا پدرتان شما رو از دین  اسلام انکار کردند اون وقت می تونین به اونا پشت کنید ولی در موارد دیگه باید مطیعشون باشید.

جنگ بخاطر دفاع از خاکت، شرفت، ناموست، غیرتت،  راستی نمی خوام وارد مسائل سیاسی بشم من با..........کاری ندارم... راستش منم واسه اینکه عقده ام رو خالی کنم می رم کلاسهای رزمی...

                

   مرگ بر اسرائیل  

   نشانه‌گیری600 موشک ایرانی به سوی اسرائیل                                         

                           

 

 

                                                              

شهاب۳ اقتدار

 

ایران

 

و ایرانیست. 

 

    

 (امید بر آزادی غزه)

        

         

 

 

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 1:36 موضوع | لینک ثابت


                         

                                                

                       

   

                                  

                                 

 

                                   

 

 

 

 

  

این مثال روز عاشوراست می بینین که کاملا ناعادلانست  شاید بین خودتون بگین ای کاش روز عاشورا تو کربلا بودم و با دشمن حسینم جنگ می کردم  حقم می دم شمایی که نوکر وکنیز حسین و زهرا(س)  هستین  تو دلتون عشق شش گوشه دارین

اما بدونین عاشورای دیگری اتفاق افتاده  منظورم رو می دونین آره ملت مظلوم فلسطین رو می گم  بیایید برای این زنان و مردان و بچه هایی که مادرشون شب بخیر می گه صبح رو دیگه نمی بینن تا چشم باز کنند  جون می دن  دعا کنیم این جوری بخدا قسم حسین هم از ما راضی می شه

امید بر آزادی غزه و پیروزی ملت ستمدیده فلسطین.

هر چی باشه باید یه فرقی با ابن عربهای داشته باشیم که بخاطر منافعشون  حاظرن هر کاری بکنن

توی اون جنگ ۷۲ تن شهید شدند اما در فلسطین چند نفر می خوان جون بدن  

مرگ بر صهیونیسم  


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


سگ حسینم(ع)

آقام... سرورم... عشقم...کجایی... یعنی می شه بیام اون مزار شش گوشه ات ها... می شه... آقا جون منو می شناسی... آره من سگ نوکر توام... آقا جون من بدم ... اصلا همه بد هستند...می بینی چه وضعی سر آدما می یاد... آقا جونم تو رو قسم می دم به نام مادرت زهرا(س) مارو یاد کن ... فراموشمون نکن... نکنه پشت به ما بکنی... تو این دنیا بد بخت شدیم... تو اون دنیا منتظرتیم آقا جون... آگه بدادمون نرسی حتی تو جهنم هم واسه ما جایی نیست ...   آقا جون گریهّ امشب من به این نیست که از آتش جهنم می ترسم نه واسه اینه که می ترسم به من گنهکار اعتنایی نکنی... آقا جونم محبت تو از دلم  هیچ وقت بیرون نمی ره می دونی که دکترا در مورد قلبم چی می گفتن...به  کجاها که نرفتم... شب و روزم که یکی بود آقا جون... تا اینکه من گنهکار با خوندن دو رکعت نماز  صدات کردم  می دونم من گنهکار لیاقت ندارم ببینمت... ولی زیارت عاشورات نجاتم داد نذر کرده بودم تا ۴۰ روز واسه سلامتیم بخونم که تو ۶ بار ناراحتی قلبیم از من دور شد.... راستشو بخوای فردا جشن تولدمه ... می خوام توی جشنم خودم باشم و هیچکس نباشه من بی لیاقت فردا جشن نمی گیرم آقا جون... 

نوکر خاک پایتان... رسول.

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


تولدم مبارک.

 تيک ... تيک... تیک آره اين ساعت که آروم آروم داره تيک مي زنه. عقربه بزرگتر کوچکتر از خودشو هل مي ده و عقربه کوچکتر به کوچيکتر از خودش زور مي گه .

که برو ... برو جلو ...آره بازم ... برو مثل اينکه مي خواد يه اتفاقي بيفته ... اي کاش باطري ساعت تموم مي شد ... اي کاش نمي يومد ... و اي کاش... آخه مي دوني چيه ...  مردن من ... بهتر بود از ديدن اين دنيا. 

يه صدايي مياد  واي صداي وجدانم... سلام آقا وجدان حالت خوبه... چه خبر... چي نمي شنوم بلندتر بگو

وجدان: ببين رسول ازت يه ؟ مي پرسم.

رسول: خب بپرس!

وجدان: آخه چرا؟  

رسول : چيکار کردم ؟ خب دارم مطلب مي نويسم ديگه... گير دادي ها...

وجدان : کور نيستم که مي بينم داري مي نويسي... ولي از نوشته هات معلومه که داري چي مي نويسي.

رسول :منظورت چيه؟

وجدان: عزيز من هنوز يه پاراگراف نشده داري از کشتي تايتانيک مي نويسي...

رسول: تو رو خدا واضح بگو ببينم چي مي گي؟

وجدان: مثلا تولدته ها نمي دونم ... اي کاش عقربه ساعت واي مي ستاد ... اي کاش مي مردم...

نترس به آدم بد هيچي نمي شه مطمئن باش.

رسول: ازت انتظار نداشتم دستت درد نکنه... حالا ما بد شديم ... مگه نمي دوني سرنوشتمو.

وجدان: مي دونم ولي سرت رو بالا بگير خب ما که نامردي نکرده بوديم ... خودش رفت... اصلا اين جوري بهتره... سيب سرخ نداريم بفرستيم دنبالش... بي خيال...

رسول: مي دونم ولي ... اما.... آخه...

وجدان : ولي و اما و آخه نداره ... بد از ظهر مهمون داريا ...بهت بگم .

رسول: گريه... آه ...

وجدان: ببين گلم ... ناراحت نشو ... خب...  ما لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم غافل از اينکه خوشبختي همان لحظه هايي بود که گذشت... ولي باز روزاي خوب... خوب منتظرته...

رسول: راس مي گي وجدان جون ... مي خوام  فراموش کنم.

وجدان : خب حالا بنويس...

رسول: اي اقاقي هاي وحشي که بي هيچ لبخندي،در کنار کلبه تاريک من پا گرفته ايد. اي واژه هاي تلخ تنهايي ... اي عابران  خسته سرنوشت...

وجدان: صبر کن... صبر کن ...  اشکمو ريختي... بيا اين طرف خودم بنويسم

رسول : وا... خب بنويس...

وجدان: هر چه بيهوده مرا کشت...

                                      بسم بود ،

                                              بسم،

نفس بي کسيم زنده دلان

                                قطع کنيد 

 سينه ام چاک کنيد

اين غبار سيه از رويم پاک کنيد،

به چه کار آيد اين چشمه خون؟

اين تن مرده مرگ 

                          که تن زنده من کرده چنين آواره.

از کف سينه ام آريد بيرون

                   ببريد،

                            ببريد ،

                                      در بيابان سکوت!

زير مشتي لجن و

                      سنگ سيه

                                      خاک کنيد.

وجدان : چه طور بود ؟

رسول: واه...واه... نه بابا خوبه... ولي خيلي تند نوشتي.

وجدان: اين جوري خوبه. در ضمن تولدت مبارک . خدافظ.

رسول: ببين وجدان جون ساعت ? يادت نره بيايي ها منتظرم

وجدان:باششششششششششششششه ... ميااااااااااااااام .... 

خب ديگه راس مي گفت حالا شدم چند ساله  ??...?? ...??.... آره شدم

۲۱ساله

 راستی اینم بگما من هر سال یه روز زودتر جشن می گیرم واسه  خودم آخه فردا اونقدر مهمون می یاد که نمی ذارن با آرامش به دنیا بیام


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت


پسر باشه...یا دختر!؟

سلام" امروز می خوام براتون یه خاطره تلخ بگم. هرکسی توی زندگیش با خاطرات متفاوتی  زنده است یا شاید شنیدین یکی به دیگری می گه یادش بخیر عجب خاطره ای بود  تو فلان سال. ما آدما توی زندگیمون با رفتارهای متفاوتی رو به رو هستیم ُکه با گذشت چند سال می شه خاطره  کاری ندارم خوبه یا بد.

اما این خاطره ای رو که می خوام بگم عالم دیگه ای داره.

عصر بود(۲ )... من بودم و دوستم. تلفنم زنگ  زد مامانم بود گفت که اگه دوس دارم بریم به عیادت فامیلمون تو بیمارستان. با دوستم خدافظی کردم اومدم خونه تا با هم بریم... و رفتیم دم در بیمارستان رسیدیم وارد بخش بیمارستان که می شدیم آژیر ماشین اورژانس از خیابون می اومد مامانم برای عیادت رفت ومن که یه خورده با هاش حرفم شده بود نرفتم تو. 

ماشین اورژانس اومد داخل حیاط بیمارستان.  پشت در ماشین رو باز کردند دیدم یه خانومیه که حامله هست.

خونوادش خیلی خوشحال بودند.  بردند به بخش زنان و زایمان.  اشک شوق روی گونه های خونوادش رو می شد حس کرد . یکی از فامیلاش می گفت:  پسره  میدونم ... اون یکی می گفت : اگه پسر باشه نذر کردم. و دیگری می گفت: حتما دختره. چون تو خواب دیدم که النگو دستش می کنم.

و یکی از مردها که فکر کنم داشت پدر بزرگ می شد می گفت اگه دختر باشه اسمشو من می ذارم ...

و دیگری داشت برای سلامت به دنیا اومدن فرزندش دعا می کردو قربونی...

نیم ساعت گذشته بود و همه در انتظار.

با مادرم نرفتم خونه منتظر بودم دوستم بیاد در بیمارستان  از اونجا بریم.

ادامه این داستان  را دنبال کنید بسیار آموزنده و تکان دهنده هست...


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


مادر

این شعرم رو تقدیم می کنم به تمامی مادرانی که در راه به دنیا آوردن فرزندشون جون میدن

الان چه وقت بی مادر شدن                  غنچه باز نشده چه وقت پرپرشدن

 سرگردان و حیرانم ز کار دنیا

             می خوام داد زنم رسمش نیست خدا

عزیزتر از مادر به دختر کیست 

            قسم که برتر از او نام دیگری نیست 

                                                                  خدا...خدا تو که  خالق مادری

                                                 ندانی که سخت است بی مادری 

                                      گناه این طفل معصوم چیست؟

                                        جوابگوی این سوالم کیست؟   

می گن کار خدا حکمتی داره            لعنت به دنیا کهاینم  وفا نداره

ابراهیم گر پیامبر بود شد ز آتش رها

                    قسم که مادر برتر است از اولیا 

نگاه لحظه تو می بخشید زندگی

                 ز این حرفا نمی کشیدم شرمندگی

                                                                                       کافر نیستم شک کنم در کار تو

                                                                                       سجده می کنم گر بشنوم نام تو

صبر پرشده ی جام من 

دانم که برد آخر جان من

                                                 ز اسماء تو باشد حکمتی

                                                  بعداز   آن آید نام رحمتی

حکمت تو شد حال او را

گرفت در آخر جان او را ..

                                                         حکمت تو گرفت عزیزش را

                                                                عزیزتر از مال و جان مادرش را 

بهتر که قلم بگذارم رو زمین 

             تا نباشد شیطان ز خصم در کمین

گویم توبه کردم الله و اعلم                     ذره خاکم پیش تو و عالم

                                      

 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


درد دل با خدا

سلام خدا جونراستشو بخوای می خواستم بیام مکه ولی پول ندارم و هم اینکه نصفه شبه .

می خوام باهات درد دل کنم  می خوام ازته دل اونقدر گریه کنم یا دلم باز بشه و یا خسته بشم و بیهوش بشم .   

خدا جونم این دلی که دادی توش چیه..؟ می خوام بدونم. می خوام بدونم جنسش از چیه ؟ می گی  به من ها بگو...

چرا آدما عاشق می شن بعد از دوست دارم های الکی با یه ببخشید از هم جدا می شن؟

اصلا خدا جونم می خوام عاشقت بشم...  خدا جونم توی این دل من چیه که وقتی  وابسته می شه

... یه جوری می شه ... می ترسم تو هم منو تنها بذاری.

اصلا گناه چشام چیه که باید شب و روز گریه کنن... بگو گناه این قلب من چیه که باید حتی واسه یه نفس کشیدن صد بار باید بمیرم... بگو

پس حق من چی می شه ... یکی میاد می گه عاشق چشاتم... بعش هم که کور می کنه...

می گه... ت. که کور شدی نمی خوامت .

فکر اونجاشو نمی کنه که واسه عشق اون نور چشامو از دست دادم.

چرا به جای اینکه عصای زندگیم باشه ... روشنایی فانوس دلم را خاموش می کنه و می ره .

خدا جون عشق یعنی چی؟ یعنی مردن...یا... نرسیدن.

اگه مردن خودت شاهدی که چه زجرهایی که نکشیدم... اگه نرسیدن پس چرا کورم می کنه.

خدا جون من ساده ام یا دلم پاکه.؟

راستی خدا جون می خوام یه چیزی بگم .. یادته اون روز تنهام گذاشت و رفت...

یادته واسه هر حالش یه شعر می گفتم... وقتی اونا رو می خونم نمی دونم گریه کنم یا خنده.

عجب روزایی بود واسه یه سرماخوردگی رفتم واسش قران می خوندم تا خوب بشه

یادته... یادته اون شب اومده بود خونمون با باباش یادته

اومد و گفت: بی تو می میرم و از این حرفها ...

ای کاش اون روزبین این همه فرشته یکی رو واسم می فرستادی تا بگه که دروغ می گه.

باور نکن.

رفت... رفت...رفت. اولش فکر می کردم دیگه تنهام... بعد از چند ماه  فهمیدم تنها نیستم

در واقع اون تنهاست. چون من تو رو دارم... ولی اون از تو و کاراش نترسیدو رفت.

می گم حالا نصف شبی خالق و مخلوق با هم گپ می زنن خیلی خوبه ها .

چون تو به همه حرفام قبل از اینکه گوش بدی ... می دونستی.

خدا جون من تو رو به اندازه دلم دوست دارم... تو هم به اندازه بزرگیت منو دوست داشته باش.

می دونم که مخلوق خوبی برات نبودم ... نماز نمی خوندم ... روزه کم گرفتم ...ولی وقتی مشکلی برام پیش میاد به دادم می رسی اصلا چه طوری بگم با وفایی.

خدا جون داره خوابم میاد ... می خوام لا لا کنم.

دوست دارم...

               مخلوقت رسول...


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


قاصدک " غم دارم

قاصدک " غم دارم

          غم آوارگی و دربدری

                    غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من " همه از خویش مرا می رانند .

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند.

مادر من غم هاست.

                     مهد و گهواره من ماتم هاست

قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست.

آسمان نگهم بارانست.

قاصدک غم دارم.

                  غم به اندازه سنگینی عالم دارم.

قاصدک غم دارم.

                غم من صحراهاست.

                            افق تیره او نا پیداست.

قاصدک" دیگر از این پس منم و تنهایی"

و به تنهایی خود در هوس عیسایی"

و به عیسایی خود " منتظر معجزه ای غوایی .

قاصدک" زشتم من" زشت چون چهره سنگ خارا"

                           زشت مانند زال دنیا "

قاصدک" حال گریزش دارم "

می گریزم به جهانی که درآن پستی نیست "

                               پستی و مستی و بد مستی نیست .

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست "

                                       شاید أن نیز فقط یک رویاست!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:8  توسط ر.آقاپور. |  6 نظر
باز شب آمد تا...

دوباره روح سرگردان و سرد مرگ"

دوباره تازیانه های بیرحم و بلورین تگرگ"

دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ"

تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای نا امیدی مرا.

روح من دیگر مسخ هر چه نور " هر چه شور" و هر چه شعور.

چه عذابی بود آنروز.

آنروز که بر می داشتند پنجره های دلم را و بر جای آن می کشیدند

دیواری ضخیم از آجرهای تردید و اضطراب" تا مبادا کلبه دلم را "

کلبه خالی از عشق و مملو تنهایی را.

گرو سوی نور امید روشن کند.

دیگر ز آمید نا امیدم.

دیگر شسته اند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من.

در اففکارم باران نیست" رود نیست.

                                                ترانه و سرود نیست.

بردند از من غرور را

                   سرور را" شعر و احساس و شعور را.

کشتند در من زندگی را

                        عشق را بندگی را.

در سینه ام مدفون شده

                       اجساد نا کام " اجساد بی نام.

                                           آمال و آرزوهایم

باز حرف یک عاشق افسرده حال

                                               بازتنها  شدم... 


 

نوشته شده توسط عشق یعنی می شه در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting